X
تبلیغات
پیامک

بداهه

از دور و بر خودم

شماره ها



شماره ها !
                   چه خاطراتی در کوله بارتان دارید !

      سیزده
                هجده
     شانزده
                بیست و پنج
                                      و ...

همه ی این خاطرات به خاطر بیست و دوی لعنتی ست



پ.ن: سالگرد 13 آبان 88


تاریخ ارسال: یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت 12:56 ق.ظ | نویسنده: آرمان لطفی | چاپ مطلب 0 نظر

زنده یاد مجید فروغی

مدتها بود مجید فروغی با بیماری می جنگید. 3 آبان بود که خبر رسید استاد فروغی فوت شد. چه روز بدی بود. چه خاطراتی !!! همیشه سعی میکرد خنده رو بشونه رو لب مردم! یادش بخیر بیژن و منیژه! یادش بخیر قولنج ! یادش بخیر مجید فروغی ! :(




ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 01:22 ق.ظ | نویسنده: آرمان لطفی | چاپ مطلب 0 نظر

من و نظام


بیرجند

دو ماه پیش بعد از کلن دو ماه خدمت مقدس این وظیفه ی خطیر رو به اتمام رسوندم . لطفن لعن و نفرین نفرستید ! من در کل 3ماه و نیم خدمت داشتم . 2ماه آموزشی به لطف شانس گهی افتادیم بیرجند در خدمت نیروی انتظامی و مرزبانی ! خلاصه این 2 ماه رو با خون دل تمومش کردم. این قسمتش که لامسب 2ماه از سیگار دور بودم خیلی سخت بود. مگه میشد غروب به اون دلگیری رو دید و سیگاری دود نکرد؟!  شد دیگه. خلاصه بگذریم. روز آخری که اونجا بودیم داشتن امریه ها رو میدادن. بچه ها دو دسته بودن. دسته ی اول که اسمشون خونده می شد لباس سبز می گرفتن و از اینکه مرز نیوفتادن در قینشان فستیوالی به پا میشد که نگو .همه منتظر بودن و خدا خدا می کردن که اسمشون خونده شه. وقتی اسم ها تموم شد بقیه ناراحت بودن از این قضیه که افتادن مرز و باید بگم منم اسمم خونده نشد ! من که از 2روز قبل دفتر دار بهم گفته بود افتادی اصفهان و کلی خوشحال بودم الان که دیدم اسمم خونده نشد تو دلم فُشِ ناموسُ کشیدم به یارو. شروع کردن اسم بقیه رو خوندن و همه با حالی گرفته می رفتن و لباسای مرزبانیشونو می گرفتن. منم منتظر بودم که اون سگ هرزه فرماندمونو میگم اسممو بخونه. اسم ها تموم شد و اسم منو باز نخوندن. اینجاس که یه دسته دیگه به اون 2تا دسته اضافه میشه. دسته ی گه شانس ها که قراره نگرشون دارن تو همون پادگان . یَنی دیگه داشتم همونجا شهید میشدم. رفتم به اون پیرِسگ گفتم جون مادرتون منو اینجا نگه ندارید. یارو هم با لبخند گف حالا واسا کنار تا ببینیم. ای بر پدرت لعنت . خدا میدونه اون موقع چقد فش خورد تو دلم. نوش جونش. آقا ما وایساده بودیم فش نسار میکردیم فرت و فرت که استواری صدامون کرد و گف: تو رو اینجا نگه داشتن چون به اسلحه صدمه زدی و قراره بری دادگاه ... !!!!!!!

ینی میخواستم تخمه سگو بگیرم لهش کنم حیف کسر خدمت دستمو بسته بود. گف 2روز حداقل ایجایی . آقا بچه ها رفتن سمت اتوبوسا و ما موندیم. نیم ساعت گذشت استواره اومده میگه ببین یه لطفی بت میکنم . همیجا خسارتو ازت میگیرم بعد تو برو. منم که با خودم گفتم این تخم جنا میخواستن پول بگیرن الکی تو دلم گفتم اشکال نداره مگه چقد میخوان میدم بشون که برم ! به درک !

-گفتم: سرکار حالا چقد بدم که برم؟

- 450 تومن    - جان؟

اینام که اعصاب دُرس حسابی ندارن.یارو قاطی کرد . - آخه واسه چی شما ها یه چیو میشنوید هی میگید ها؟ جان؟ ببخشید؟ تو اون مغزتون ریدن مگه شما تهرانیا؟

من با آرامش گفتم: بله شما درست میگین این تهرانیا کلن اینطورین . حالا نمیشه کمتر بدم؟

سرکاره قرمز شد . - مردک مسخره کردی. مگه واسه شماها اینم پولیه؟ - والا 450 هزار تومن کم پولی نیس خوب !!!

آقا یارو دیگه داشت کف و خون بالا می اوورد . یَنی تو چشماش میدیدم که اگه اسلام دست و بالشو نبسته بود همون موقع بهم تجاوز میکرد. دم اسلام گرم!!!!

- آشغال میگم 450 تا تک تومن. -چی؟ -نه .تو تنت میخاره میخوای بری بازداشتگاه.

منم که باورم نمیشد که به خاطر 450 تا تک تومن منو اینهمه نگه داشتن و اینهمه فش بی ناموسی رو به جون خریدن تا سرحد مرگ خوشال شدم. گفتم سرکار خیلی مخلصتیم. این 500تومن بقیشم واسه نظام حالشو ببرید . -گمشو ببین به اتوبوسا میرسی یا نه. تشکر کردم و از اونجایی که میدونستم یارو اهل حاله گفتم اومدی تهران بیا یه شاتی با هم بریم بالا ! -گمشو تا نرفتی بازداشگا.

آقا مام خوشال بارو بندیل برداشتیم دوییدیم تا نفسمون از قینمون در اومد. بلاخره رسیدیم به اتوبوسا و رفتیم تهران . عشق و حال غریبی کردیم بعد 5روز رفتیم اصفهان.


پ.ن: باید بگم من با دو نفر دیگه بین 150 نفر سرباز مخلص تنها کسایی بودیم که افتادیم شهرستان .همه شهرشون بودن. سگ بزنه به این شانس... !


اصفهان

به همراه دوستان رفتیم اصفهان و صب زود رفتیم ستاد مرکزی که تقسیم بشیم تو اصفهان. بعد از چند ساعت یه دسته 20 نفری کشیدن بیرون از اونهمه سرباز ک من و دوستام هم توشون بودیم. باز بعد چند ساعت که مارو از بقیه جدا کرده بودن و ما مونده بودیم واسه چی و کسی هم بمون نمی گف یکی اومد با یه چن تا ستاره و شمشیر و هلال ماه و ... روی دوشش بعد گف: شماها امریتون اشتبا خورده اصفهان. باید برید زاهدان !!!!!!!!!!!

دیگه احساس میکردم خون تو رگام جریان نداره همش جمع شده بود تو مغزم. - همتون باید فردا صب خودتونو زاهدان معرفی کنید. بقیه که اکثرن عرب بودن انگار اصن مشکلی با این قضیه نداشتن و همون موقع رفتن ترمینال که برن سمت زاهدان.  

مام که این قضیه تو کتمون نمی رف رفتیم تهران به امید اینکه انتقالی بگیریم.


تهران

اینجا سرتونو درد نمی آرم.فقط بگم که یه هفته پشت هم ستاد بودیم برای انتقالی. اون 2 تا دوستم انتقالی گرفتن ولی من نتونستم !!!!!! ینی با موجی ار سوختن ماتحت بارمونو بستیم که بریم زاهدان.


پ.ن: یادتون هست که من فقط 1ماه و نیم خدمت دارم ! :)


زاهدان

رفتم زاهدان.از هواپیما که پیاده شدم اگه برج مراقبت رو نمیدیدم فک میکردم که تو بیابونیم. اتوبوسی هم که در کار نبود. تا سالن انتظار بار پیاده رفتیم. باز از شانس گهمون ورود ما به زاهدان همزمان بود با برگشت حجاج حج رفته. انقد شلوغ بود که آدم خفه میشد ! 1ساعت بارا با تاخیر اومد. منم همینطور که کلم پایین بود برای سرگرمی اسم روی ساکا رو میخوندم. سومی که اومد دیدم روش نوشته "ریگی". چشام 4تا شد. بعدیش که رفت 4امی اومد که اونم روش نوشته بود فرشته ریگی. 5امی 6امی بعدیشو بعدیشم ریگی بود. این صحنه رو که دیدم اینور اونورمو یه نیگا انداختم کلمو انداختم پایین و گفتم خدا بخیر بگذرونه! چقدم که هوامونو داره خدا !

رفتم مسافرخونه. صب که پاشدم برم ستاد مرکزی یه تاکسی گرفتم.دیدم بلواری که مسافرخونه توش بوده اسمش شهید عبدالکریم ریگیه. بعد به راننده گفتم عجب خونواده بزرگیه ریگی. اونم گف: منم یکیشونم !!!!!!!! ینی تو اون دو ماه فقط اینجا یه شانس اووردم اونم این بود که نشاشیدم تو خودم ! شروع کرد از عبدالمالک صحبت کردن که چقد آدم با غیرتی بوده و یه الگو بوده برای این خانواده! منم که از ترس قینم همش تائید می کردم و میگفتم واقعن همینطوره !

خلاصه رفتیم ستاد و 3شب مارو اونجا نگه داشتن تو یه سالن فوتسال بدون زیر انداز و بالشت و پتو. ماه رمضون هم که بود دیگه داشتیم شهید می شدیم. روز 4ام رفتم نیرو انسانی که بپرسم تقسیمات چی شد؟

- سلام جناب. این تقسیما چی شد؟ کجا افتادیم.

- 5دیقه دیگه سوار اتوبوس شید برید.

- کجا؟

- هنگ مرزی میرجاوه !

- !!!!!!!!! نه! تو رو خدا بازم نه! جان امام نه! مگه من چه گناهی کردم؟ میرجاوه دیگه کجاس؟

- تا اینجا 5 ساعت راهه! پایینتو نگاه کنی دریا عمانو میبینی اینورم نگا کنی پاکستانیارو می بینی که واست دست تکون میدن !

- بابـــا من کسر خدمت دارم. منو همینجا نگه دارید . من به درد اونا نمیخورم.

- کسر خدمت؟ همچی میگه کسر خدمت انگا چقد داره.بدو برو سوار شو که جا نمونی.

- بابـــآ من 14 ماه و نیم کسر دارم.

- 14مـــاه؟ اسگلی تو؟ مسخره کردی مارو؟ نمیدونی کجا اومدی؟

- ینی چی؟

- نه مثه اینکه شوتی ! ببین پسر جون اینجا مرزه! اینجا خدمت 16 ماهه نه 18 ماه. 14 ماه و نیم کسر داری 2ماهم آموزشی بودی میکنه 16 ماه و نیم! تازه نیم ماهم اضافه خدمت کردی!


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


اینجا من نمیدوستم از خوشحالی داد بزنم یا بخندم یا گریه کنم! منی که تا چن ثانیه قبلش داغون بودم با این خبر یاد تموم بدبختیایی افتادم که تو تمام این 3ماه کشیدم. خلاصه تسویه کردمو برگشتم تهران !


پ.ن: این 3ماه با تمام اتفاقاتش خیلی برام جالب بود. شاید درس صبر رو اینجا یاد گرفتم ! این داستان و من نظام بود که شاید به اندازه یه خدمت کامل حرص خوردم! عرض کردم شاید! :)

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 06:21 ب.ظ | نویسنده: آرمان لطفی | چاپ مطلب 0 نظر

من و دوربینم

سعی می کنم عکس هام رو با آرامش بگیرم. بهشون فکر کنم. وقتی ویزور رو نیگا میکنم  همه چی یه شکل جدید می گیره. خیلی متفاوته . خیلی حس خوبیه.





تاریخ ارسال: یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 10:38 ق.ظ | نویسنده: آرمان لطفی | چاپ مطلب 0 نظر